زبانحال امام حسن مجتبی علیهالسلام قبل از شهادت
با من بیا هرچند صبـرش را نداری یک جا مرا در راه تنهـا میگـذاری بـاشد بـیـا امـا مـپـرس از رازهـایـم با خـضر باید سـر کـنی با بردباری راهی شـدم بـین سکـوت و باز دیدم یک کاروان پشت سرم حرف است آری لا سیف، لا دین، لا فتی و لا مروت در بـازگـشت دورهٔ بـی ذوالـفـقـاری گم میشود فـریادهـایم بین این شهر مثل نـفـَسهای مـسیـحی بیحـواری از دستهای سردشان بیعـت گرفـتم از سینههاشان وعدههای جاننـثاری سجـاده را امـا کـشـیـد از زیـر پـایـم یک روز، دستی از همین دستان یاری هم بر دلم داغ وفا ماندهست از این قوم هـم دارم از آن روی پـایم یـادگاری من صلح کردم، خوب میدانستم آنها خود میگذارند اسم آن را سازگاری وقتی خیال پستشان راحت شد از جنگ گفتند دشمنشادمان کردی به خواری! گفتم «چه برخیزم چه بنشینم امامم» گـفـتـند سیـریـم از احـادیثِ شعاری! در چشمهای خیرهات تردید پیداست موسای بیطاقت! کماکان بیـقـراری بشنو! ولی پایانِ دیـدار من و توست تأویل آن چیزی که صبرش را نداری میرفت در تسخیر غاصب کشتی نوح با رخنهٔ صلح من از نو گشت جاری هذا فراق ـ ای آشنا ـ بینی و بـیـنک بـایـد مـرا با غـربـتـم تـنـهـا گـذاری |